درويشی مستجاب الدعوه در بغداد پديد آمد . حجاج يوسف را خبر کردند ، بخواندش و گفت : دعای خيری بر من کن . گفت : خدايا جانش بستان. گفت : از بهر خدای اين چه دعاست ؟ گفت : اين دعای خيرست تو را و جمله مسلمانان را.
اى زبردست زير دست آزار
گرم تا كى بماند اين بازار؟
به چه كار آيدت جهاندارى
مردنت به كه مردم آزارى
حکایتی از گلستان سعدي
چراغی که بر خانه رواست بر مسجد و معابر حرام است!
ابلهى كو روز روشن شمع كافورى نهد
زود بينى كش به شب روغن نباشد در چراغ
امروز پس از ساعتی قطعی برق و تحمل گرمایی که از هفته گذشته به طور متناوب تکرار می شد، برای فرار از این گرما به کولر ماشین پناهنده شدم وبدون داشتن هدفی خاص به سطح شهر رفتم نخستین چیزی که توجهم رو جلب کرد فعالیت گروهی بر روی تیر های چراغ برق بود ، تصورم این بود که لابد در مورد قطعی برق است و مشکل فنی ایجاد شده . اما این فعالیت ها در اکثر کوچه هایی که من گذشتم دیده شد! در گوشه ای دیگر صدای بسیار بلند مداحی بود که با نزدیک شدن به آن متوجه شربت وشیرینی وجماعتی نسبتن نوجوان شدم ، تازه دو زاریم افتاد!
این جماعت در حال جشن وبخور بخور بودن به مناسبت اعیاد شعبان، مرده شور این جشناشون رو ببرن که در نوع اجرا هیچ تفاوتی با عزا داریشون نداره! یک مداح با همان اشعار عزاداری با تغییر لحن شادی ایجاد می کنه! لابد اینم از معجزات نظامِ دیگه!
با نزدیک شدن به غروب و احتمالن اتمام اضافه کاری ماموران برق ،چراغانی هایی بسیار وسیع وهمگانی بود که جلب توجه می کرد .
بله ؛پس از این همه خاموشی ها شهر باید به شدت نورانی شود مملکت با مدیریت به اصطلاح امام زمانی یعنی همین . روز در گرمای مرداد بدون برق، شبهای شعبان پر ز نور!!
چراغی که بر خانه رواست بر مسجد و معابر حرام است!
یاد یک قضیه مهم دیگری هم افتادم مربوط به زمان شاه در همین رابطه:
اگر حافظه تاریخی مان یاری کند در نیمه شعبان سال 57 ایت الله خمینی جشن های نیمه شعبان را تحریم کرده بودند و این عبارات معروف را عنوان کردند.
ایت الله خمینی :
“… دیروز حجتیه ای ها، مبارزه را حرام کرده بودند و در بحبوحه مبارزات، تمام تلاش خود را نمودند تا اعتصاب چراغانی نیمه شعبان را به نفع شاه بشکنند. امروز انقلابی¬تر از انقلابیون شده¬اند. ولایتی¬های دیروز که در سکوت و تحجرخود آبروی اسلام و مسلمین را ریخته¬اند و در عمل پشت پیامبر و اهل بیت عصمت و طهارت را شکستند و عنوان ولایت بر ایشان جز تکسب و تعیش نبوده است امروز خود را بانی و وارث ولایت نموده و حسرت ولایت دوران شاه را می¬خورند. “
صحیفه امام، جلد 21، صفحه 281
تقدیم به تخته پاره بر موج
هر روز به وبلاگت سر می زنم تا بدانی که بسیارند دوستانی که با هزاران امید به سراغت می آیند. راهت پر رهرو
باد
و چه بسیارند کسانی به تو دل بسته اند . تو رها و رهایی اما نه تخته پاره بر موج بلکه کشتی پر زامید.
تقدیم به نماد پویای آزادگی جناب بابک داد
آزادی
ای شادی
آزادی
ای شادی آزادی
روزی که تو بازایی
با این دل غم پرورد
من با تو چه خواهم کرد ؟
غم هامان سنگین است
دل هایمان خونین است
از سر تا پامان خون می بارد
ما سر تا پا زخمی
ما سر تا پا خونین
ما سر تا پا دردیم
ما این دل عاشق را
در راه تو آماج بلا کردیم
وقتی که زبان از لب می ترسید
وقتی که قلم از کاغذ شک داشت
حتی حتی حافظه از وحشت در خواب سخن گفتن می آشفت
ما نام تو را در دل
چون نقشی بر یاقوت
می کندیم
…
باید بدونه عاقبت دو بال پرواز می کشیم
شبامون آيه ی بيداری شدن
روزامون ساکت و تکراری شدن
همه درها رو به ديوار وا می شه
لحظه ها لحظه ی بيزاری شدن
نيگاه کن از اون بالا
با تو هستم ای خدا
…..
در حال گوش دادن این ترانه ام که خبر های تلخ تکراری دوباره تکرار می شوند باز هم سانحه هوایی! باز هم هواپیمایی روسی! باز هم خون های ریخته ی بی پاسخ ….
باز هم پیکر بی جان جوانی دیگر، این بار محسن روح الامینی
تصاویر تلخ روزهای اخیر تمام زندگی ام را تحت تاثیر قرار داده اند حتا زمان خواب. کابوس من، گلوله و خونی است که بر پیکره جوانانی که تا دیروز ملت همیشه در صحنه بوده اند نشسته .جوانان هم سن وسال خودم . از این می هراسم که چگونه دد منشان و حاکمان جور به خاطر صندلی قدرتی که از روز نخست با فریب و حیله به چنگ آورده اند آن چنان مست شده اند که امروز ، مزد پدران و مادران این سرزمین قلب های شکافته فرزندانشان است.
… هوا مسمومه و ماتم میاره
واسه موندن ديگه جايی نداره …
در این روزها شاید بدترین خبر برای خانواده های جوانان خبر آزادی فرزندانشان از زندان باشد نه؟ هنوز اشک های مادر سهراب خشک نشده هنوز فریاد به کدامین گناه او در گوش هاست.
خانواده هایی که به شوق دیدار جگر گوشه هایشان با جسم بی جانشان روبرو می شوند.
نه! شاید من باز هم اشتباه کردم، آن ها آزاد گشتند منم که در بندم.در بند این خانه در بند این زندان
خانه سرخ و کوچه سرخ است وخیابان سرخ است
آری از خون پهنه ی برزن ومیدان سرخ است …
ترتیب ترانه ها هم امونم نمیده بغض دوباره گلویم رو گرفته
یادمه بابا همیشه از زمان انقلاب و جنگ به نیکی یاد می کرد. من نمی تونستم اون شرایط رو درک کنم وهمین ، موضوعِ بحث من و او بود.
او می گفت اگر جوون های جنگ زنده بودن این طور نمی شد.اگر جنگ ادامه پیدا نمی کرد کشوری زیبا تر داشتیم. با مسئولینی لابق .
امروز به نوعی با بابا هم عقیده شدم .
درسته، راست می گفت ،امروز بسیجیان جبهه نرفته و سپاهیان میلیاردر همان نقش رو بر عهده گرفتند.
نقش از بین بردن نسلی دیگر ؛ نسلی که آزادی خواست نسلی که پر شور بود نسلی که به خاطر حق طلبی سرکوب شد.
بله درسته؛ شک ندارم، همان هدف پوسیده همان هدفی که در آن افراد نالایق و بی شرم بر مسند قدرت قرار گیرند و جوانا ن میهن پرست روز به روز منفعل تر .
بابا همیشه این آیه قران رو می خونه که خدا سرنوشت هیچ قومی رو تغییر نمی ده مگر به دست خودشان . و باز بحث من و او شروع می شه . من می گفتم پس کی این خدات می خواد صدای فریاد مردم ما رو بشنوه انگار خیلی سرش شلوغه نه؟ می گفت پسر کفر نگو، میشنوه ! صبر داشته باش! صدام حسین رو واسم مثال می زد از زمانی می گفت که تازه راه کربلا رو باز کرده بودند؛ راست می گفت منم یادمه . پیر مردا و پیر زنهایی که از کربلا می اومدن می گفتن کی میگه نفرین ما اثر میکنه ! صدام که روز به روز سر حال تر میشه حتا کار به جایی رسیده بود که بعضی از این کربلایی ها! کمر همت بستن واسه دفاع از صدام و شروع به تعریف و تمجید از مرغ های ناهارشون می کردند! خنده داره نه؟
اما زمانه بیکار ننشست و همان انتظاری که بر تاریخ می رفت تکرار شد. به زیبا ترین و بهترین طریق ممکن.
شاید اگر تاریخ، سرنوشت صدام را در اختیار ما قرارداده بود هیچگاه سرنوشتی چنین خفت بار در باورمان نبود ولی تاریخ معلم سخت گیریست. بار ها ثابت کرده.
این روز ها و حتا این سالها در برابر تاریخ کهن این سرزمین زمانی اندک و ناچیز است با اثراتی بزرگ و دهشتناک!
تاریخ دوباره تکرار خواهد شد بدون شک . اما این نسل تکرار نخواهد شد ، نسلی که در تنگنا و سانسور و خفقان وفشار به دنبال آزادی ورهایی رفت ، به هدف خود خواهیم رسید .
بابا هنوز هم با هیجان واسترس خاصش داره میگه ظلم پایدار نمی مونه .
صدا روبلند تر می کنم:
… باید بدونه عاقبت دو بال پرواز می کشیم
درای این مدرسه رو رنگی و دلباز می کشیم
رو کاغذ های بی صدا ساز می کشیم ساز می کشیم …
…………………………
نکته آخر هم بگم : امشب باطبی در برنامه ویژه نمایش اعترافات در Voice of americanبود مجری که پرسیده بود در این سال ها بهترین لحظه ات کدوم بود احمد بعد از مکثی تکان دهنده گفت : هیچ لحظه خوبی نداشتم.
این پاسخش برام بسیار تلخ تر از پاسخ هاش به بد ترین لحظاتش بود.
نخستین مطلب
خیلی وقته با خودم کلنجار میرم که افکار درهم و نسبتن بهم ریخته ام رو لااقل توی یه زمینه جمع و جور کنم، شاید سه یا چهار سال می شه که با خودم تو این فکرم که بتونم یه وبلاگ بزنم تا این وبلاگ رفیق من شه رفیقی که ذهنم رو بدون سانسور های خود خواسته و نخواسته باهاش شریک شم دوستی ام رو باهاش محکم کنم از یه نوع رفاقتی که ،تو هر زمینه ای بتونم باهاش رو راست باشم ،شاید همین موضوع صداقت نیز مهم ترین دلیل خودداری من از نوشتن تو فضای وب باشه اما حالا تصمیم خودمو گرفتم ببینم تا کجا می تونم پیش برم.
می نویسم تا تمرین دموکراسی کنم، می نویسم تا آزادی رو لمس کنم،می نویسم تا توجیهات مخالفانم را بشنوم.
شاید این نوشتن هام واسه خیلی ها موضوعات ساده و پیش پا افتاده یا حتی مضحک و تکراری باشه ولی واسه من دغدغه ای مهم بوده ؛ تو این شش هفت سالی که در وبلاگ ها و سایت های مختلف وبگردی می کردم خیلی از تصورات ،باور ها وحتا روحیات منو تغییر داده چه خود خواسته و از روی اراده چه غیر ارادی ؛ فضای باز و زیبای بدون محدودیت این آزادی رو بسیار بسیار می پسندم و عشق می ورزم.
ایرانی آباد و آزاد رو می پسندم و آرزوی من است؛ ایرانی که هر ایرانی بدون هیچ تبعیضی مهربانانه بهم عشق بورزند. مردمی رو ببینم که کمتر دیدم! همون مردمی که فارق از مال و منال دنیا سر هموطنانشون رو زیر آب نکنن!
آرزویم اینست که مردمی رو نببینم که تو یک کشوری ثروتمند با ذخایر بسیار زیاد طبیعی چنان نیازمند باشن که محتاج لقمه ای نان از همه جا رانده ومانده باشند.
آروزیم اینست که کشورم سرفراز در دنیا باشد اخبارش خبرهای غرور آفرین باشد نام ایران وایرانی گرامی داشته شود و مردمش در رفاه و آسایشی که شایسته آنند زندگی کنند مردمی که سالهای بسیاری از خونشان لاله ها دمیده ولی افسوس…
من دوست دارم این افسوس ها را هم بنویسم از فقر کمر شکن ، از بیکاری جوانان ، از بی عدالتی ها و از لفاظی هایی که به نام دین به خورد مردم می دهند،از ملتی که امت شد و از ظلمی که هر روزه بر پیکره ی نحیف مادران و زنانی که بار سخت زندگی را بر دوش می کشند از غم نان خواهم نوشت از زنی جوان که در راهرو های دادگاه! داد سر داد و شیون کرد ، از دختران جوانی که بدلایل فقر مادی تمامی ثروت اخلاقی و علمی و فکری خود را بر باد رفته می بینند . از پسران بی پشتوانه ای که بار سخت زندگی بر دوششان است و در جوانی پشتشان خم شد.
باید بنویسم و باید بنویسیم …
روزگارا قصد ایمانم مکن زآنچه میگویم پشیمانم مکن